دلت میخواد پولدار بشی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
19 اردیبهشت 1387 - 14:26

 

فاصله‌ها، فرسنگ‌ها، کیلومترها

جدایمان می‌کنند،

تا هریک در گوشه‌ای

سر در لاک خود ببریم.

نمی‌دانند که ما

بریده، مصلوب، ازهم‌دریده

با فرسنگ‌ها فاصله در میان

به‌ هم پیوسته‌ایم.

گوشت تنمان

در خندق‌ها و جاده‌ها

                         خوراک عقاب‌ها

و روح و رگمان

به هم پیوند می‌خورد.

با همه تلاشی که کردند

ما را چون یتیمانی

                   به گوشه‌ای پس رانند

توطئه‌ی کیلومترها

گردی به چهره‌مان ننشاند.

 

و اکنون چه؟

بهار سرمی‌رسد

و ما چون ور‌ق‌های بازی

                           پراکنده‌ایم.

 

 

 

                                مارینا‌ تسوه‌تایوا

                                          احمد پوری



14 اردیبهشت 1387 - 14:44

                                             


تهران یکی از نامطلوب‌ترین شهرهای جهان برای سکونت شناخته شده است، اما جذابیت‌هایی هم دارد که در هیچ کجای دنیا مانند ندارد و همیشه پنهان مانده‌اند:

 

-تهران تنها شهری است که می‌توانید وسط خیابان‌های آن نماز بخوانید، وسط پارک شام بخورید، در رستوران و کنسرت‌ها به دیدن مانکن‌های لباس‌های مدل جدید بروید، در تاکسی نظرات سیاسی‌تان را بگویید، در کوه برقصید؛ اما برای دیدن نامزدتان باید به یک خانه‌ی خلوت بروید.

 

-تهران تنها شهری است که در آن ۲ نفر روی دوچرخه می‌نشینند، ۴ نفر روی موتورسیکلت، ۶ نفر در سواری، ۲۵ نفر در مینی‌بوس و ۶۰ نفر در اتوبوس. آماری از مترو در دست نیست.

 

-تهران تنها شهری است در دنیا که پیاده‌ها حتما از وسط خیابان رد می‌‌شوند، اتوموبیل‌ها حتما روی خط عابر پیاده می‌ایستند و موتورسیکلت‌‌ها حتما از پیاده‌رو عبور می‌کنند. و راننده‌های اتوبوس‌های شهری گذشته از رانندگان دیگر، از مسافران خود هم ناسزا می‌شنوند.

 

-تهران تنها شهر دنیاست که در آن همیشه چراغ‌ها قرمز است اما هرکس دوست داشت از آن عبور می‌کند. (گاهی هم در حالی که آن مَثَل معروفِ سگِ پشتِ چراغ‌قرمز در یک‌جایی از دنیا را تعریف می‌کند.)
                                                       بیت
 پیش از چراغ، پای که به ترمز می‌کنی دراز     پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خویش

 

-در تهران همه در خیابان‌ها و پارک‌ها -و حتی سینماها- با صدای بلند با هم حرف می‌زنند جز سخن‌رانان که حق حرف زدن ندارند -هرچند وقت حرف‌زدن، همه ‌چیزهایی هم که بلد نیستند از یاد می‌برند.

 

-تهران تنها شهری است که اگر وسط دروغ‌های شاخ‌دار آمیخته به قسم‌های ناراست پیاپی کسی، فقط بخواهی حرف راستی را بیان نکنی، از سوی شخص عصبانی گرگرفته‌ی او به دروغ‌گویی، بی‌ناموسی، بی‌حرمتی، بی‌وجدانی و هزار چیز دیگر (هزار بی‌چیزی دیگر) متهم می‌شوی و یک‌باره خود را، شرم‌گین، برابر معصوم‌ترین معصومین‌ دنیا می‌یابی.

 

-تهران تنها جایی است که می‌توان از یک تکنوازی گیتار کلاسیک همراه با صدای «پسسس» نوشابه‌ی بغلی و بوی سیر ساندویچ مانده‌ی آن دیگری لذت برد در حالی که دقایقی بعد که صدای گریه‌ی بچه‌ی پشت‌سری تازه قطع شده، گوشی همراه نفر جلویی که جایی زیر صندلی افتاده -دقیقا به مدت چهار دقیقه- زنگ خواهد خورد و او پس از یافتنش -درپی بسیج همگانی- آن را به مدت سه دقیقه با خنده‌های هیستریک جواب خواهد داد؛ به احتمال بسیار دیالوگ پاپانی هم چنین‌چیزی خواهد بود: «خیال می‌کنن سالنو خریده‌ن.»

 

-تنها در تهران است که مسائل مربوط به مرگ ‌و‌ زندگی با هشدارهای این‌چنینی به سمع‌ونظر می‌رسد: «ایستادن پشت خط قرمز سکوهای ایست‌گاه، نشانه‌ی علاقه‌ی شما به ایمنی خود و دیگران است.» آن هم نه در ایست‌گاه که داخل واگن.

هم‌چنین تنها شهری هم هست که در آن واگن از سمت راست می‌آید و به سمت چپ حرکت می‌کند و شما که قصد دارید از ایست‌گاه دروازه‌دولت به ایست‌گاه دروازه‌شمیران برسید، نطلبیده به زیارت میدان فردوسی نائل می‌شوید و بعد می‌فهمید که این مترو در ادامه‌ی مسیر و پس از روشن شدن مجدد چراغ‌های واگن، دوباره به ایستگاه دروازه‌دولت و از آن‌جا به دروازه‌‌شمیران می‌رود.

 

 -تهران تنها شهری است در دنیا که همه صحنه‌های فیلم‌های بزن‌بزن را در خیابان‌های آن می‌توانید ببینید اما تماشای این فیلم‌ها در سینما ممنوع است.

 

-در تهران مردم وقتی سوار تاکسی می‌شوند طرفدار براندازی هستند، وقتی به مهمانی می‌روند اصلاح‌طلب می‌شوند، وقت راه‌پیمایی محافظه‌کارند و وقتی که سوار موتورسیکلتند راست افراطی؛ ولی درکل هیچ‌وقت نظر خاصی ندارند.

 

-تهران تنها شهری است که در تلویزیون آن می‌توان کنسرتی را بدون ساز، نوازنده و خواننده‌اش تماشا کرد.

 

-در تهران هیچ جای زنان پیدا نیست، با این وجود مردان به همه‌ی جاهایی که دیده نمی‌شود نگاه می‌کنند. و صد البته که مردان هم برای پیش‌گیری از شبهات احتمالی، نباید گوشی همراه خود را در جیب شلوار بگذارند.

 

-تهران تنها شهری است که در آن سفید جزء رنگ‌های زننده محسوب می‌شود [بند چهارم منشور پوشش تالار وحدت] و از دربردارنده‌ی آن پس از پایان دادگاه، دعوت به همکاری در شبکه‌ی  جهانی جام‌جم می‌شود. 

 

-تهران تنها شهری است که در آن منتقدی بی دیدن فیلمی آن را نقد می‌کند، کسی بی‌خواندن چیزی از آن خوشش نمی‌آید، آن یکی که به عمرش چیزی از نمایش نخوانده، کارگردانی بزرگ را کلا «می‌شورد و کنار می‌گذارد». و همه‌ی این‌ها در روزنامه‌جاتی شبه‌روشنفکری که [روزنامه]نگارانش خود را روشن‌فکرترین قشر جامعه می‌پندارند –گاهی حتی قبل از خود اثر- چاپ می‌شود.  

 

-تهران تنها شهری است که در آن همه سعی می‌کنند کار نکنند. (هرگونه توضیح اضافی در مورد این بند بی‌مورد است.)

 

-تنها در تهران است که می‌توان شاهد پوزخند گسترده‌ی مردم به کسانی بود که روز بهاری چتر به دست دارند و تنها نیم ساعت بعد که باران می‌گیرد همه متعجبند که «مردم این چترارو از کجاشون درمیارن یهو؟»

 

تنها شهر دنیا که در آن قانون عرضه‌و‌تقاضا حاکم نیست تهران است. افزایش عرضه ممکن است سبب کاهش، افزایش یا تغییر نکردن تقاضا باشد. و هزار شکر که تنها همین سه‌ امکان موجود است.

 

-رانندگی در تهران فقط شبیه تهران است؛ هر کسی هر کاری دلش بخواهد می‌کند، اما همه‌چیز به‌کندی پیش می‌رود؛ به عبارت دیگر همه‌چیز به‌کندی پیش می‌رود اما هر کسی هر کاری دلش بخواهد می‌کند.

 

-تهران تنها جایی است که می‌توان کاربردهای گسترده‌ی بوق اتوموبیل را در آن به‌عینه مشاهده کرد: تعارف، سلام‌و‌علیک، اعتراض، فحش‌‌های آن‌چنانی که از بازگوکردنشان معذوریم، تشییع عروس، بفرما، «دیدی حالتو گرفتم»، «ایشالله همگی زودتر خوب شین» (نزدیک بیمارستان) و ...

 

-در تهران همه‌ی مصیبت‌ها به‌ناگاه اتفاق می‌افتد؛ کافی است مهمانی داشته باشی؛ از دو ساعت به شروع مهمانی آن ۶۰ در‌صدی که زحمت کشیده و دعوت شما را پاسخ داده‌اند که آمدنشان قطعی است، اگر پنچر نکنند، به ناگاه در ترافیک بی‌سابقه‌ای گیر می‌کنند و دست آخر –خسته و کوفته- به خانه بر‌می‌گردند، ناگاه به سرماخوردگی شدید مبتلا می‌شوند یا پدربزرگ مادریشان یک‌باره –درست مثل سال پیش همین موقع- می‌میرد و چند درصدی هم خود ناگاه مفقود می‌شوند. از بازگو کردن موارد دیگر به دلیل رعایت حال دوستان در استفاده‌ی آنها در مهمانی امسال خودداری می‌شود.

 

-در هیچ شهر دنیا چون تهران تشخیص این سخت نیست که چه کسی از چه کسی، یا چه‌ چیزی، متنفر است و چه کسی را دوست دارد.

 

-مردم هیچ شهری به اندازه‌ی تهران دموکرات نیستند؛ برای انجام هر کار، از همه‌ی کسان احتمالا مرتبط -یا نامرتبط با آن- نظرخواهی می‌کنند ولی همان کاری را انجام می‌دهند که از ابتدا قصدش را داشتند. نظرخواهی برای فیلم دیدن در جمع، حتما یکی از آن‌هاست که همه تجربه کرده‌اند؛ در حالی که بالاخره پس از یک ساعت همه برای دیدن چیزی به توافق رسیده‌اند، شخص دموکرات مذکور، فیلم دلخواه خود در دست، به سراغ پِلِیِر می‌رود.

 

-تهران تنها شهر دنیاست که در آن فرزندان همیشه در حال مقایسه‌شدنند؛ در کودکی با پسرخاله که درسش بسیار خوب است و اخلاقش؛ و در بزرگ‌سالی با پسرعمو که بچه‌ی بسیار «زبروزرنگی» -با این واژه که آشنایید؟- است.

 

-تنها در تهران است که یک روشن‌فکر نمی‌داند فلانی چطور این‌همه رای‌ آورد در حالی که پدر، مادر، خواهر و برادر، عمه و خاله و عمو و دایی، شاگرد، همسایه، همکار و گاهی حتی خود او هم به او رای داده‌اند.

 

-در تهران اتومبیل‌ها در کوچه‌های تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر در ساعت حرکت می‌کنند، در خیابان‌ها با سرعت ۲۰ کیلومتر و در بزرگ‌راه‌‌ها پارک می‌کنند تا راه باز شود.

 

-تهران تنها شهر دنیاست که جوانانش با صرف وقت ظرایفی چون «طرز صحیح برخورد با کودکان خیابانی» را در سمینارهای «کودکان خیابانی بزه‌کار نیستند» می‌آموزند ولی پس از این‌که یکی از همین‌ کودکان قیمت سه بسته آدامس را ۲۰۰ تومان اعلام می‌کند فریاد می‌زنند که: «واویلا! چه خبره!؟ مغازه‌ها هر بسته‌شو ۱۰۰ تومن می‌دن!» و بعد که یاد سمینار می‌افتند، یک تکه اسکناس پنجاه‌تومانی بی‌گوشه‌ی جلد‌شده را جلوی پای او می‌اندازند: «بیا، آدامس نمی‌خوام، این مال خودت».

 

-تهران تنها شهر دنیاست که حق، همیشه با شماست؛ پیاده که باشی، داد می‌زنی که «کوری مگه؟ خط‌کشیه.» پشت رل که باشی می‌گویی: «حالا اینام واسه من بافرهنگیشون گل کرده». راننده تاکسی که باشی می‌گویی: «واسه این همه راه، این پولی نیست». مسافر که باشی می‌گویی: «حالا مگه همش چقدر راهه؟» موتورسوار که باشی می‌گویی: «بابا موتورسوارو که هیشکی آدم حساب نمیکنه؛ انگارنه‌انگار که موتور هم وسیله‌ی نقلیه است». موتورسوار که نباشی –و دیرت هم نشده باشد که بخواهی ترک یکی از این موتوری‌ها بنشینی- می‌گویی: «من اگه کاره‌ای بودم، اولین کاری که می‌کردم این بود که همه‌ی این موتورا رو جمع کنم.»

 

-تنها در تهران است که در شمال شهر، مردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی می‌کنند و در جنوب آن در سال ۷۰ هجری قمری.

 

 

 

پی‌نوشت:
-در هیچ شهر دنیا نمی‌توان درانتظار گودویی این قدر رئال دید؛ نانوایی سر کوچه‌ی ما هر روز صبح کرکره را بالا می‌دهد و تا شب منتظر کامیون آرد می‌نشیند و کامیون آردی در کار نیست. با این حال فردا برمی گردد و جلوی مغازه را آب‌و جارو می‌کند و در سینه‌کش آفتاب به انتظار می‌ماند. امروز روز دوم از هفته‌ی چهارم بود. بکت، با همه ی تلاش، انتظار ولادیمیر و استراگونش را چقدر توانست کش بدهد؟

 



13 اردیبهشت 1387 - 02:32

 

 این که ما تا سپیده سخن از گل‌های بنفشه بگوییم
 شب‌های رفته را بیاد بیاوریم
آرام و با پچ‌پچ برای یک‌دیگر از طعم کهن مرگ بگوییم
همه‌ی هفته در خانه را ببندیم
 برای یک‌دیگر اعتراف کنیم
 که در جوانی کسی را دوست داشته‌ایم
که اکنون سوار بر درشکه‌ای مندرس
در برف مانده است
 نه
 باید دیگر همین امروز
در چاه آب خیره شد درشکه‌ی مانده در برف را
باید فراموش کنیم
هفته‌ها راه است تا به درشکه‌ی مانده در برف برسیم
 ماه‌ها راه است تا به گل‌های بنفشه برسیم
گل‌های بنفشه را در شب‌های رفته بشناسیم
ما نخواهیم توانست با هم مانده‌ی عمر را
 در میان کشت‌زاران برویم
اما من تنها
گاهی چنان آغشته از روز می‌شوم
 که تک و تنها
 در میان کشت‌زاران می‌دوم
و در آستانه‌ی زمستان
 سخن از گرما می‌گویم
من چندان هم
برای نشستن در کنار گل‌های بنفشه
بیگانه و پیر نیستم
هفته‌ها از آن روزی گذشته است
که درشکه‌ی مندرس در برف مانده بود
 مسافران
که از آن راه آمده‌اند
 می‌گویند
 برف آب شده است
 هفته‌ها است
 در آن خانه‌ای که صحبت از مرگ می‌گفتیم
 آن خانه
 در زیر آوار گل‌های اقاقیا
 گم شده است
مرا می‌بخشید
که باز هم
 سخن از
 گل‌های بنفشه گفتم
گاهی تکرار روزهای
 گذشته
 برای من تسلی است
مرا می‌بخشید

 

 

                                   احمدرضا احمدی



13 اردیبهشت 1387 - 02:23

 

با این‌که همیشه سعی می‌کنم گه‌گاه همه‌چیز رو از صفر شروع کنم ولی باز گاهی نمی‌شه چیزی رو تحلیل کرد؛ یکی از این وقتا پارسال تو اون برف و یخ‌بندون سخت دی بود که برادر من تو اتوبوس گیر کرده بود. بعد چند ساعت بالاخره یه کسایی نجاتشون داده بودن و به یه رستوران بین راه رسونده بودنشون. اول که رفته بودن اون تو، هوا چون از پنجره‌ها سوز میومده خیلی گرم نبوده ولی به هرحال نسبت به سرمای بیرون خیلی خوب بوده. بعد یه ساعت دیده‌ بوده‌ن که خیلی سرد شده و اصلا قابل تحمل نیست. فهمیده بودن که شوفاژ کار نمی‌کنه. می‌دونین دلیلش چی بوده؟ یه نفر خواسته بوده نماز بخونه، همه‌ آب‌ها جز آب توی شوفاژ یخ زده بوده. اون هم اون آب رو خالی کرده بوده که وضو بگیره! اول گفتم چه خودخواه بوده و بعد ترسیدم که اعتقاد این آدم‌ چه‌‌ها که نمی‌تونه بکنه...  



9 اردیبهشت 1387 - 22:56

 

نامه‌ات را

با آن دو تمبر زرد و سرخ

کاشته‌ام در گلدان

 

روزانه آبش خواهم داد

تا نامه‌هایی از تو

برایم برویاند

نامه‌هایی زیبا و غمگین

که عطر تو را دارند.

 

ای کاش

از این پیش‌تر چنین می‌کردم

نه این چنین دیر

و در زمستان

 

 

 

                            اریش فرید

                            مهدی سردانی-میرزا آقا عسگری



7 اردیبهشت 1387 - 22:34

 

همکار من قبل از ازدواج فقط جواب سلام مرا می‌دهد -اگر من سلام کنم (در اسلام جواب سلام واجب است و جنسیتی برای آن تعیین نشده)؛ هرگونه برخورد دیگر از دید او بی‌معنی است؛ حتی در مسائل کاری. حاضر نیست از نامحرم چیزی یاد بگیرد! نامحرم چیزی است چون جذام؛ البته نامحرم مجرد و فقط وقتی اجباری پیش بیاید -چیزی در حد مرگ و زندگی آن هم با دستور مافوق- با اکراه این کار را می‌کند؛ آن هم با احساس گناه از این که با این کار گویی خود را عرضه کرده و صدالبته که حال که ناخواسته،‌این‌طور شده و در برابر این برخورداری من از او، من باید لطف را در حقش تمام کنم و همه‌ی دانش خود را یک‌باره به او ببخشم!...
او لبخند زدن را بی‌معنی می‌داند؛ لبخند مردان را پررو می‌کند؛ حتما از مادرش شنیده؛ یا خواهر بزرگ‌ترش. و البته که لبخند زدن به مدیر یا رئیس -گه‌گاه- اشکالی ندارد؛ متاهلند و بی‌خطر! و از این گذشته به هرحال رئیسند و مدیر. و این‌چنین من هر روز یاد دو سه دختر دانشکده می‌افتم که تمام طول ترم فقط دو روز آرایش داشتند: روز امتحان و روز اعلام نمره؛ ارتباط صنعت و دانشگاه از این تنگ‌تر شدنی نیست!

همکار من قبل از ازدواج روزی هشتصد‌‌و‌پنجاه‌و‌دو بار از روی صندلی خود بلند می‌شود، شلوارش را صاف می‌کند، پاچه‌های آن را پایین می‌دهد، جوراب‌هایش را آن‌ زیر بالا، و لبه‌های مانتو را با دقت تمام روی پاهایش می‌کشد و دوباره می‌نشیند و البته که زوایای نشستن هم تنظیم می‌شود که تحریک‌کننده نباشد؛ این تنظیم روندی است با لااقل صد‌ودوازده سعی‌و‌خطا و نمی‌دانم این همه به دلیل آشنایی او با انواع سیستم‌های مختصات دکارتی، استوانه‌ای و کروی است یا نا‌آشنایی‌اش! (ناآشنایی‌اش، حداقل با سیستم کروی بعید می‌نماید!)

همراه همکار من که زنگ‌ می‌زند او تا بیرون رفتن از قسمت جواب نمی‌دهد و بیرون از قسمت هم، اگر در طی این مسیر گاهی سی‌متری تلفن قطع نشده باشد، دیالوگ او تنها سه کلمه را شامل است: «آره»، «نه»»، و گاهی هم «نمی‌دونم».

همکار من به دلایل نامعلوم چادر سر نمی‌کند و خود را روشن‌فکر می‌پندارد ولی همیشه پشتش به من است گرچه که میزهای ما دقیقا کنار هم قرار گرفته‌اند! و من اگر به سویش برگردم می‌توانم فقط یک خط باریک عمودی از صورتش را ببینم. او هرازگاهی -دویست‌و‌سی بار در هر روز- این زاویه‌ی هشتادوهشت درجه‌اش با من را به نود تمام می‌رساند، از زیر مقنعه دست در موهایش می‌برد و آن‌ها را عقب می‌زند؛ یک تار آن هم نباید دیده شود؛ حتی یک تار (مادربزرگ‌های ما با همه‌ مذهبی بودنشان فرق باز کرده‌شان پیدا بود و گیس‌های بافته‌شان!) و به دلیل اهمیت فوق‌العاده‌، الزامات این‌فاز فوق‌الذکر کار، دو مرحله بازرسی را هم در بر دارد! در پی این امر، مقنعه به جلو کشیده شده و لبه‌ی پایینی هم که تا حوالی ناف ادامه دارد با حرکتی کشیده می‌شود تا راه هرگونه حمله‌ی گرگی چون من را به کبوترهای معصومش ببندد!

 

گوشه‌های لب همکار من بعد از ازدواج اما بالا می‌رود و من برای اولین بار دندان‌هایش را می‌بینم! بی‌ بروبرگرد سلام می‌کند با لب‌های همیشه گل‌گون.

شلوار سفید تنگ و مانتوی کوتاه در یک اقدام چند‌روزه جای مانتو شلوار گشاد بلند مشکی‌ را می‌گیرد و دو کبوتر زندانی اندکی پر می‌گیرند.

او بعد از ازدواج -پس از یک و سال و کمکی- به‌ناگاه در می‌یابد که موارد کاری بسیاری وجود دارد که او نمی‌داند و باید بپرسد چون اسلام اهمیت زیادی برای علم قائل است و چون اصولا تجربه نشان داده که دانش انسان مجرد بیش از هم‌تای متاهلش است، چین او می‌شود میز من! او یک سال و کمکی تجربه دارد و زمینه‌ی کاری من هم یک سال است که عوض شده، با این وجود او «مجبور» به عمل به سفارش روزهای نخست مدیر مبنی بر کمک گرفتن از من است!

خوب، ازدواج است و مش و های‌لایت و رنگ و ... و موی فن‌آوری‌شده را هم که نمی‌شود زیر مقنعه نگه داشت؛ اول فقط حدی از مو بیرون می‌آید که حاکی از هرگونه خاص بودن آن است؛ بعد تا هر حدی که عرف می‌پذیرد و بعد پیش‌تر از آن می‌رود؛ تا هر جا که کسی تذکر کتبی یا شفاهی‌ای نداده. خیال نکنید که آن دو روند هشتصد‌‌و‌پنجاه‌و‌دو و صد‌و‌دوازده باری سعی‌و‌خطا حذف شده‌اند؛ کماکان با دقت پی گرفته می‌شوند ولی زوایای هدف تغییر کرده‌‌اند.

نیمی از وقت همکار من بعد از ازدواج به گفت‌وگوی تلفنی می‌گذرد؛ با هر کس و از هر نوع تجربه‌ای؛ داخل عرف یا خارج آن و در این میان با کلماتی چون «جونم» و  «جیگرم»، جایی برای «آره» یا «نه» یا «نمی‌دونم» نمانده است.

بعد از ازدواج مرز میان متاهل و مجرد کماکان باقی است؛ چپ و راست آن فقط عوض شده چون اصولا ازدواج بسرعت نشان‌گر این مطلب است که مرد متاهل خیلی بد است؛ خیلی خیلی بد...آه...یه‌وقت خیال نکنید این تغییرات هشتصد سال طول کشیده‌ ها! الان ماه سوم پس از ماه عسل است. همکار من به سرعت در حال عوض شدن است و البته که من در هیچ شرایطی مخالف تغییر نیستم...

 



7 اردیبهشت 1387 - 20:36

 

خواسته‌ی که مختصر و مفید بگم فرق این دو تا ترجمه با هم چیه. باید بگم یکی اسمشو گذاشته «کافکا در ساحل» اما اون یکی «کافکا در کرانه»!



6 اردیبهشت 1387 - 17:37

 

 بهرام بیضایی (چه بی‌نیاز از هر صفت است این نام برای من)
فیلم‌برداری فیلم تازه‌اش را آغاز کرد؛
به انجامش امید.



6 اردیبهشت 1387 - 17:07

 

وقتی تو را دوست می‌دارم، شکل کره‌ی زمین دیگر می‌شود...

بر روی دستان تو و و دستان من راه‌های جهان به هم می‌رسد

نظم افلاک دگرگون می‌شود

ماهیان در دریا بسیار می‌شوند

و ما‌ه‌ی در گردش خونم سفر می‌کند

شکل من نیز دیگر می‌شود:

درخت می‌شوم...باران می‌شوم...

پرتوی سیاه در چشم زنی اسپانیایی می‌شوم...

 

وقتی تو را دوست می‌دارم، دره‌‌ها و کوه‌‌ها شکل می‌گیرد

تولد کودکان بسیار  می‌شود

جزایری افسانه‌ای در چشمانت پدپد می‌آید

و زمینیان اخترانی می‌بینند که از ذهن هیچ‌کس نگذشته است

و روزی فراوان می‌شود،‌ عشق بسیار می‌شود، کتاب‌های شعر انبوه می‌شود

و ایزد در اتاق مَه‌گون خود فرخنده‌بخت می‌شود...

وقتی تو را دوست می‌دارم، هزاران کلمه متمدن می‌شود

زبانی دیگر شکل می‌گیرد

شهرهایی دیگر...

ملت‌‌هایی دیگر...

ساعت‌‌ها تندتند نفس می‌زنند

حروف عطف می‌آرامند... و تاء‌های تانیث آبستن می‌شوند...

و میان صفحات گندم می‌روید...

و از چشمانت پرندگانی بیرون می‌آیند...و خبرهایی عسلی با خود می‌آورند

و از نارهای سینه‌ات کاروان‌هایی می‌آیند...و علف‌هایی هندی با خود می‌آورند

میوه‌ی انبه بر زمین می‌افتد...بیشه‌ها شعله‌ور می‌شود

و طبل‌های سرزمین نوبه به صدا درمی‌آید...

 

وقتی تو را دوست می‌دارم، دریای سپید مدیترانه آکنده از گل‌های سرخ می‌شود

بر روی آب سرزمینی پدید می‌آید

در زیر آب سرزمینی ناپدید می‌شود

پوست من دگرگون می‌شود...

سه کبوتر سپید از آن بیرون می‌شود

و سه گل سرخ کام‌کاری

خورشید مادینگی خود را کشف می‌کند

و گوش‌وارهایی زرین به گوش می‌آویزد

و همه‌ی زنبوران عسل به ناف‌واره‌ی ازیادرفته‌ات کوچ می‌کنند

و درجاده‌ی میان سینه‌ات

همه‌ی مدنیت گرد می‌آید

...

 

 

                     نزار قبانی

                           موسی اسوار



6 اردیبهشت 1387 - 01:24

 

نگاهی به این‌‌جا بیندازید؛ شاید بشود کسی را زنده کرد.



2 اردیبهشت 1387 - 23:46

 

کتاب

باز و فراموشیده

مدت‌ها کنار پنجره

تنها ورق می‌زدش

باد بوالهوس!

 

 

 

            اوکوما کوتومیچی

             ابوالقاسم اسماعیل‌پور



2 اردیبهشت 1387 - 00:03


 

پرده را یک‌سو می‌زنم

آفتابی باید

عینک تیره‌ام را