برای او که در نبودش هم هست
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
قرارمان فردا
پای همین شعر
که قرار است
ادامهاش آواز کشتگان باشد
یا نیمهی دیگر تو
که پشت همین دیوار جا مانده است
نگران مباش
این بالهای بریده
پایان خوشی خواهد داشت
کریم رجبزاده
گمان میکنی آیا
اگر چوناین در آغوشت بگیرم
و در آفتابیترین روز پنهان شویم
عصر جمعه پیدایمان کند؟
گمان میکنی آیا
اگر اینگونه سر به شانهات بگذارم
و در شعری کوتاه
جهان را باژگونه بسرایم
جبریل میتواند بم و خشدار نجوا کند:
تقدیر چوناین نیست؟
گراناز موسوی
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهی آشفتهی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهی کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوختهی بوسهی تو
و صمیمیت تنهامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهیها در آب
سخن از زندگی نقرهای آوازیست
که سحرگاهان فوارهی کوچک میخواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافتهایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرمآگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچپچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجرههای باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاء بیهُده میسوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساختهاند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پردهها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندیهای برج سپید خود
به زمین مینگرند
A n d t h e S h i p S a i l s O n ...
برای امشب سوده
دستم را به روی اسپانیا میگذارم
در اوت هزار و نهصد و شست
دستم را به روی اسپانیا میگذارم:
میسوزد
دستم را به روی اسپانیا میگذارم:
میلرزد
اسپانیا از فرط تب و امید میلرزد
خسوس لوپس پاچهکو
قاسم صنعوی
میروم در شب
در شب
تا جستوجو کنم هرچه را که دادهام از کف
در شب
آرام باش چشمه
آه! آرام باش ماه
ستاره، زمزمهی بلندترین سروها
آرام باش
آه! تو یاسمن، آرام باش
چون که میروم در شب
تا جستوجو کنم هرچه را که دادهام از کف
در شب
در شب،
میروم در شب
آه! آرام
امیلیو پرادوس
قاسم صنعوی
با کاروان من
-تحرک متروک-
صحرا مجال صحبت بود.
و کاروان که فرصت اندیشه را
از صحنهی نمکزار
برمیگرفت
پیمانههای سرخ عطش را
با خواب باستانی کاریز
پر میکرد.
ما از میان استراحت شرقی میرفتیم
پستانهای بیشیر مادران
با دکمههایی از شیر
شب را به جادههای شیری میدادند
و چشمهای خستهی مردان
بر کهکشان
-شروع شنها-
جاری بود.
برگرد ای تحرک متروک!
اینجا نه ابر، نه گذر باد.
دیریست تا معاش نبات را
پیغامی از سواحل تبخیر نیست.
و سرنوشت آب،
در سفرههای زیرزمینی
تقطیر آسمان را از یاد برده است.
یدالله رویایی